تو باشی، من باشم، عشق باشد

امروز چند جا کار داشتم.حاضر شدمو رفتم بیرون.بهم زنگ زد ک میخواد منو ببینه.رفتم پیشش و سوار ماشین شد.گفتم دلم برات تنگ شده بود کاش بشه بیشتر همو ببینیم.باهم کلی حرف زدیم از آیندمون گفتیم.داشتم بهش میگفتم میخوام وقتی کارو بارم بهتر شد با افسانه برم و با یک طراح صحبت کنیم ک آرایشگاهمونو طراحی کنه.و کلی حرف دیگه.کلی باهم خندیدیم.خوشگذشت.حرف زدیم و حرف زدیم و حرف.کارمون ک تموم شد گفت میخوام بیام خونتون.بیام؟گفتم تو هروقت بخوای بیایی میتونی بیایی.گفت پس بریم خونه.نزدیک خونه ک رسیدیم گوشیش زنگ خورد.گفت تو برو من صحبت کنم میام.پیاده شدمو کلید انداختم و درو باز کردم ب در حال ک رسیدم خواستم اونم باز بزارم ک یهو ب خودم اومدم دیدم همه ی درهارو باز گذاشتم ک بیاد تو.دوباره برگشتم و تموم درها رو بستم.اونموقع بود ک فهمیدم چقدر تنهام.چون هیچکس جز خیالاتم تو ماشین جا نمونده بود ک بخواد بیاد.فقط خیال بود.همین وبس

اینروزا کاش تموم شه یا ب یک جنونی برسم همه بفهمن برای چیه.همش خودمو دارم گول میزنم ک مال تغییر فصله.ولی نیست من ک میفهمم چمه این گریه های شبونه این سکوت این همه تپش دلی ک دیگه داره از جا کنده میشه.دیگه بسه مگه من تا کی میتونم تحمل کنم تا کی؟همش میگم کاش تموم شه کاش.ای کاش زودتر
تاريخ : جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ | 20:24 | نویسنده : مطهره | 14 نظر
خارپشتي شده ام

كه تيغ هايش دنياي امني برايش ساخته

اما

حسرت نوازشي عاشقانه

تا ابد بر دلش مانده

منصفانه نیست
تو باشی، من باشم، عشق باشد

ولی ما غریبه وار زندگی کنیم

نزدیک باشیم

ولی در دورترین

حالت ممکن

تو بی انصاف ترین معشوقی

و من دل باخته ترین مجنون

که اسیرم در شهری که درآن

عاشقی جرم است و

دلدادگی جنایت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *